تبليغاتX
حبیب
راستی انسان اگر به خدا اعتقاد نداشته باشد چه خواهد داشت .منکران خدا در اصل منکر وجود خود هستند چرا که انسانی که موجودیتش وابسته به غیر هست بدون خالق معنا نخواهد داشت وهر چه که در عالم هست یا وجود امکانی دارد ویا وجود ذاتی وهر چه که بتواند وجود ذاتی داشته باشد بی شک خداست .حال شما هرعنوانی بر ان وجود ذاتی بنهید فرقی نمی کند اما در نهایت امر چون صفت خدایی دادرد پس خداست .شما در عالم بگردید غیر خدا هیچ مجودی را نمی توان وجود ذاتی پیدا کرد.

بیدلی در همه احوال خدا با او بود       او نمی دیدش واز دور خدایا می کرد

+ نوشته شده توسط اسفندیار در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 16:5 |

فرق است میان دوست داشتن و داشتن دوست، دوست داشتن امریست لحظه ای ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است.

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط اسفندیار در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 21:27 |
نه طریق دوستان است نه شرط آشنایی    که به دوستان یکدل سرو دست برفشانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو وبشنو        که به تشنگی بمردم بر آب روشنایی

+ نوشته شده توسط اسفندیار در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 13:13 |
در چشم بامدادن به بهشت برگشودن          نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

+ نوشته شده توسط اسفندیار در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 14:20 |

شوریده عشق

برای شرح حال رجوع به قسمت مولانا شود

+ نوشته شده توسط اسفندیار در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 13:48 |

 

احوال زندگی مولانا:

 

درششم ربیع الاول سال604هجری قمری  شهربلخ شاهد تولدانسان بزرگی بود.انسانی که بعدها یکی ازنوابغ بزرگ جهان گردید،وآن چنان درعرفان وسلوک الی الله پیش رفت که کلام شگرفش قرنهابعدوفات اوهمچنان آتش دردل سوختگان عشق الهی می زندوگویی مولانازاده شده بودبرای قرنهای بعد،ویابه تعبیدیگراوانسان بزرگ وروشن بینی بودکه برای آیندگان ونیازهای اساسی انسانی که همواره برای انسان مطرح میباشدمی اندیشیده است وگامی درجهت گشایش پیچیدگیهاوظرایف خداشناسی برداشته است.

            هین که ناطقه جومی کند         تابه قرنی بعدماآبی رسد

تذکره نوسیان به اتفاق نامش را محمدولقبش راجلال الدین خوانده اند،همچنین اوراالقاب دیگری است،ازآن جمله ((خداوندگار)).این لقب راپدرش بهاء ولدبه اوداده است.افلاکی درمناقب االعارفین درروایتی ازقول بهاء ولدنقل می کندکه ((خداوندگارمن ازنسل بزرگ است))7

ازالقاب دیگرصاحب مثنوی معنوی که بیشتردوستان ویارانش اورابدان لقب می خواندند((مولانا))ست.افلاکی نیزدرمناقب العارفین همه جاازاوبه لفظ ولقب مولانایادمی کند،همچنین درمقالات شمس هرجااشاره ای به مولوی می شودشمس اورامولانامی خواند،واین لقب که قبل از مولانادربین اهل تصوف به صورت عام به کارمی رفته است باانتساب به مولاناتبدیل به لقب خاص اومی شود،افلاکی درمناقب العارفین به این امراشاره کرده است.

((این لقب چون به حضرت مولانامنسوب شدخاص گشت چون نام مثنوی گویندعقل به بدیهه حکم می کندکه مثنوی مولاناست وچون نام مولاناگویندحضرت او مفهوم شود)).8

ازمولاناباعناوین ((رومی))و((مولانای روم))هم یادمی شود،این القاب به دلیل زندگی اودرآسیای صغیربوده است.دربرخی ازمنابع فارسی نیزدربعضی مواردبالقب ((رومی))یادشده است.علاء الدوله سمنانی دررسالة اقبالیه که مجالس وسخنان اومی باشدازمولوی باعنوان ((مولانای روم))یادمی کند.

درمغرب زمین همه اورابالقب رومی می شناسند،ودرمنابع معاصروکتب تاریخ ادبیات وآثارنوشته شده اورا((مولوی))می خوانندودرهمة این مواردمنظورازاین لقب جلال الدین محمد صاحب مثنوی معنوی می باشد.گروهی تخلص اورا((خاموش))گفته اند،این به دلیل تکرار زیاد این لفظ می باشد،همچنین الفاظ ((خموش))و((خمش))نیزدرپایان بسیاری ازغزلیات مولاناتکرارشده است.امادرنظرگروهی دیگراین کلمات صورت تخلص ندارندویک لفظ عام اندکه درترکیب کلام وجوددارندوحالت اسم خاص بودن را نمی رسانند.((من زبسیاری گفتارم خمش)).9

 بهاءالدین محمد،پدرمولانا،معروف به بهاء ولدازواعظان وعلمای سرشناس شهربلخ بود،فقیهی بزرگ که صاحب کرسی فتوی ازمشایخ فرقه کبرویه ودارای لقب ((سلطان العلما))بود.بهاء ولد ازبزرگان اهل علم وعرفان بلخ بوده است که معمولاموعظه های خودرابااندیشه هاواقوال اهل تصوف وعرفان می آمیخته است،وهمواره مجالس اوبسیارپرشوروباحال وهوای گرمی برگزارمی شده است،واین امرموجب نفوذکلام وتاثیرگذاری اودرقلوب مردم می شده ودربین مردم دارای جایگاه والایی بوده است،ورونق کاروباردیگرعلمای شهرراکسادمی کرده است واین امرحسادت دیگرعلماوفقهارا برمی انگیخته است،وموجب نگرانی آنهامی شده است واین نگرانیهاوناخشنودیهاموجب توطئه چینی علیه بهاءولدگردید.فقهای قشری وسطحی نگرکه دردربارمحمدخوارزمشاه نفوذداشتندازاین فرصت سودجستند تاموجبات آزارواذیت مخالفان رافراهم کنند.سلطان محمدخوارزمشاه که بسیار خام وجاهلانه عمل می کرد،وکارگزاران اوخراسان بزرگ رادرآستانة یک فاجعة بزرگ قرار می دادند؛وگویابهاء ولداین اتفاق وفاجعه راپیش بینی می کرد،ویورش وهجوم سنگین مغولان راکه ایران راتهدیدمی کرددرک کرده بود،درهمین ایام وبه دنبال این اتفاقات بسیاری ازفرزانگان ازخراسان کوچ کردندوبهاء ولدنیزهمراه خانواده ازخراسان بیرون شدوبه سمت غرب که درآن ایام امن تربوده است رهسپار گردید.10

مولانای کودک همراه پدروخانواده ازبلخ به قصدزیارت خانه خداخارج شدودرراه سفربراساس روایت دولتشاه سمرقندی درتذکره الشعرا درگذرازنیشابورعطاررازیارت می کندوعطارضمن تقدیم کتاب اسرارنامه خود،عظمت شخصیت مولانارابه بهاءولدگوشزدمی کندومی گویدکه«اوبه زودی آتش دردل سوختگان خواهدزد((. بعدازخارج شدن ازنیشابورسلطان العلمادربغدادشهاب الدین سهروردی رازیارت می کند،سهروردی اورابسیارموردلطف ومرحمت قرارمی دهد،امابغدادنیزنمی تواندبهاءولدوخانواده اش رادرخودحفظ کند،وشوق دیدارخانه خدااین خانواده رارهسپارحجازمی کندوبعداززیارت خانه خداراه شام درپیش روی خاندان مولاناقرارمی گیرد،مدت دوازده سال مولاناهمراه خانواده درشهرهای اطراف شام وحجازدرمسافرت می گذرد،ودرنهایت قونیه به عنوان محل سکونت دائمی انتخاب می شود،حاکم قونیه درآن زمان علاءالدین کیقبادسلجوقی ازخاندان سلجوقیان بود،اوفرمانروائی مقتدرواهل فرهنگ بود،وبه عرفان وتصوف واهل ادب علاقه داشت ودانشوران وشاعران وفرزانگان راارج می نهاد،وازتنگ نظریهاوتعصبات جاهلانه دیگرنقاط جهان اسلام به دوربود،تنگ نظریهاوسخت گیریهایی که بیشترمتوجه اهل حکمت وعرفان بود،واین عامل بسیارمهمی درجذب اهل حکمت وعرفان به این شهربود،وبهاءولدنیززمانی که قونیه راشهری امن وآرام وبه دورازتعصبات اهل ظاهردیدرحل اقامت درآنجاافکندتابتواندمسنددرسش رادرقونیه برپادارد،بدین ترتیب کرسی تدریس اودرقونیه برپاشد،بهاءولدشاگردان ومریدانی دورخودجمع کردوبه اشاعه افکاروعقایدخودپرداخت وتاپایان عمرخوددرقونیه زندگی کردودرهمین شهروفات یافت وبه خاک سپرده شد،پس ازدرگذشت پدر،مولانابرجایگاه تدریس پدرنشست وحلقه مریدان وشاگردان پدررادرگردخودحفظ کرد،ویکی ازفقهای بزرگ قونیه گردیدوجایگاه والاوبانفوذی دربین مردم ودرباربرای خودپیداکرد،ویکی ازآبرومندان ومتنفذان سرشناس شهرقونیه گردید،چنانکه باکبکبه ودبدبه مریدان گرداوحلقه می زدندوطلب فتوی وحکمت ازاومی کردند،امابه ناگاه روزی اتفاقی افتادکه زاهدبزرگ شهررابازیچه کوی کودکان کرد،روزدوشنبه 26جمدالثانی سال642هجری قمری مولاناشاهداتفاق عظیمی درزندگی اش بوددراین روزناگاه ((شمسی))دیگرطلوع کردوآنچنان تابش این نورمولانارادربرگرفت که پشت برهرچه جاه ومقام وفقاهت بودزد،به راستی این چه حادثه ای بودکه اوراچنان متاثرکردودگرگونی بزرگی رادرزندگی مولاناپدیدآورد.شمس که بود،که اینگونه زاهدسرشناس شهرقونیه راتکان داد،مردی بلندبالا،استخوانی،بانگاهی پرازخشم ودل سوزی،غمگین ورنج کشیده که به تقریب 60ساله می نمود،درنیم روزی راه رابرفقیه ومفتی بزرگ شهرمی بندد،وراهزن دل مولانامی شود،نام اورامحمدفرزندعلی ونام جداوراملک دادگفته اندکه ازاهالی تبریزبوده است،صاحب مناقب العارفین ازاوباالقابی چون((سلطان الفقرا))،((سرالله بین الوری))،((کامل الحال والقال))یادمی کند. 12

شمس درجستجوی کسی بود که بتواندآتش عشق رادرجان اوشعله ورگرداندوبه روح ناآرام وجستجوگراوآرامش دهد،((کسی می خواستم ازجنس خود،که اوراقبله سازم،وروی بدوآرم،که ازخودملول شده بودم))تمام جهات زندگی شمس درپرده ای ازابهام قراردارد،وآغازوپایان زندگی اونامشخص است،و((خط سومی))است که کسی رازشناخت آنرانمی داند.13

نحوه رویارویی شمس ومولوی بصورتهای مختلف بیان شده است،واین به دلیل نوع وارزش وبزرگی این حادثه بوده است،اگرنقاط اشتراک این روایتهارادرنظربگیریم به احتمال زیادشمس قبل ازرویارویی بامولاناازحضوراودرقونیه آگاه بوده ودرانتظارفرصتی مناسب تابتواندآتش زیرخاکستروجودمولاناراشعله ورگرداند،واین انتظاربه دلیل این بوده است که بتواندمطمئن شودکه آیامولاناهمان شخصی است که اوانتظارش رامی کشیده است،درهمان دیداراول متوجه شخصیت مولانامی شود،وبراواعتمادمی کندومسحورشخصیت وی گرددوهمچنین مولوی نیزمسحورعظمت شمس می گردد،وآتش عظیمی رادردرون خودشعله ورمی بیند. جرقة آتش شمس وجوداوراآتشین کرده است،کشش وجاذبه روحانی ازهردوطرف بوده است،وشخصیت تندوآتشین شمس همچون صاعقه یی تمام وجودمولانارادربرمی گیردواوخودنیزازاین که صاعقة برخوردشمس اوراویران کند ترسی به دل راه نمی دهد،چراکه این ویرانی راسرآغازیافتن گنج نهان دروجودخودمی بیندواساس بنیان رادرویرانی می بیند.

14  من چه غم دارم که ویرانی بود              زیرویران گنج سلطانی بود     1/1754

رویارویی هایی ازاین نوع همواره شگفتی سازبوده اند،مولاناتحت تاثیراین برخوردقرارمی گیردکه تمام حشمت وبرتری وشهرت خودرارهامی کندوازمدرسه بیرون می آیدودرس وبحث راترک می کندودست افشان وپای کوبان غزلسرایی راپیشه خودمی کند،وبازیچةکوی کودکان بودن رابرسجاده نشینی وزهدمتکبرانه ترجیح می دهد،واوضاع شاگردان ومریدان مولانانیزنابسامان می گردد،شمس شهررابه آشوب می کشد،واین فرصتی رابرای علمای قشری مذهب فراهم می کندتابرمولاناوشمس فشاربیاورند،واینان راتخطئه نمایند،شمس برای اینکه آشوب وتوطئه چینی هاعمق پیدانکندمخفیانه وناگهانی ازقونیه بیرون می رودوهیچ کس ازرفتن اووجای اومطلع نمی شود،وهیچ نشانه ای ازخودبرجای نمی گذارد.((کجارفتی که پیدانیست گردت))15

روایات غروب شمس نیزمتفاوت می باشد،گروهی گفته اندکه شمس به تبریزسفرکرده،گروهی دیگراورادردمشق دیده اند،بیشترروایات حاکی ازسفراوبه دمشق است،مولانانامه هاوپیامهای زیادی برای بازگشت شمس فرستاد،اماشمس بازنگشت،امابافرستادن فرزندمولاناهمراه تعدادی دیگرازمریدان شمس بعدازچهارده ماه غروب دوباره درقونیه طلوع می کندودراین بازگشت همسری می گزیند،امابازدیری نمی پایدوکینه دشمنان وحسادت حاسدان وکوته فکری برخی ازمریدان که معتقدبودندشمس مولاناراجادوکرده است،دوباره عرصه رابرحضورشمس درقونیه تنگ می کند،ودشمنان ومخالفان روبه فزونی می گذارندوترس کشته شدن به دست مخالفان وکینه ورزان دوباره باعث غروب شمس می گردد،وشمس پنهانی ازقونیه خارج می شود،واحتمال اینکه کشته شده باشدکمتر است،چراکه بعدازاین مولاناهمچنان درجستجوی شمس می باشد،وقول خودشمس مبنی بررفتن حاکی ازعدم قتل اووناپدیدشدن اومی باشد.((ندهدکس نشان زمن هر گز)) 16

غیبت دوم شمس مولانارابسیارآشفته کرد،واین امرباعث گردیدکه جزغزل گفتن ورقص وسماع به کاری دیگرنپردازد،مولانابه امیدیافتن نشانه هایی ازشمس بارهابه شهرهای اطراف مسافرتهایی کرد،وحتی خودبه دمشق رفت امابی نتیجه بازگشت.عدم حضورشمس اورابی قراروپریشان می کرد،ودنبال همدمی بود که بتواندجای خالی شمس راپرکند،مدتی شیخ صلاح الدین زرکوب ازبزرگان وفرزانگان قونیه همدم وهمسخن اوبود،اماطولی نکشیدکه اونیزبه جواررحمت حق پیوست،واین بارچلبی حسام الدین ارموی همدم مولاناگردید،حسام الدین ملقب به ((اخی ترک))بالیاقت ودرایت کم نظیرخودتوانست دریای خاموش مولانارابه حرکت وغرش درآورد واوراازعالم جذبه واستغراق محض بیرون بیاورد،تابتواندمعارف وتجارب باطنی مولاناراکه دراوج پختگی وزبدگی بودبه ظهوربرساند،وبدین وسیله چراغ هدایتی فراراه بشریت قراردهد،بدین وسیله کتاب عظیم مثنوی بادرایت بی نظیرحسام الدین اززبان مولاناجاری شد،ویادگاری ماندگارازاوبرجای ماند،سرانجام مولانادرروزیک شنبه پنجم جمادی الثانی سال672هجری قمری دربستربیماری وفات یافت وپس از68سال عمرپربرکت به سرای باقی شتافت. 17

+ نوشته شده توسط اسفندیار در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 13:46 |

دریاچه اوان

+ نوشته شده توسط اسفندیار در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 13:41 |


Powered By
BLOGFA.COM